داستان کلی
امروز حاج حبیب فوت کرده است و پسرش هاشم که سالها پیش جزیره را ترک کرده، آمده تا جسد پدرش را از جزیره ببرد.
خلاصۀ داستان
جزیرهای که هاشم در آن بزرگ شده، سالهاست با مشکلات مختلفی مواجه است. قحطی، جنگ و نزاعهای قدیمی باعث مهاجرت بسیاری از مردم از جزیره شده است. همیشه یک جدال جدی بین مردم جزیره بین دو گروه وجود داشت: یک گروه کسانی که میخواهند جزیره را ترک کنند تا زندگی بهتری پیدا کنند و گروه دیگر کسانی که این جزیره را وطن خود میدانند و میخواهند با وجود تمام مشکلات در آن بمانند. حاج حبیب، یکی از بزرگان جزیره، امروز فوت کرده است. هاشم، پسر حاج حبیب، که یکی از کسانی است که جزیره را برای زندگی بهتر ترک کرده بود، برای شرکت در مراسم تشییع پدرش به جزیره آمده است. آمدن هاشم یک اتفاق عادی نیست؛ او تصمیم گرفته جسد پدرش را به بندر ببرد تا هیچ وابستگی به جزیره نداشته باشد.
تصمیم هاشم با مخالفت خواهرش مواجه میشود، اما او مصمم به انجام این کار است. در نهایت، با وجود مخالفت خواهرش و بابازار، که بزرگ جزیره است، هاشم جسد را به دریا میبرد تا با کشتی به بندر برود، اما با دریای طوفانی مواجه میشود.